X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
دوشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1386
ایست آخر

خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود 


 برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،


 برای همیشه


 
شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1386
روباه

 

پیرکلاغی بود ، پنیری به منقار داشت . بر روی درختی نشسته بود ،
روباهی می گذشت ، گفت : پنیرت پنیر پیتزاست ؟
کلاغ سرش را به علامت نه بالا انداخت روباه بی اعتنا گذشت .
کلاغ در دل گفت : روباه هم روباه های قدیمی !!


 
سه‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1386

همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد : 


                شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم
…… 
                دانشجوی ممتاز که شده بودم…… 
                روز جشن فارغ التحصیلی بود که ……


 و رئیس اداره ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم ٬ همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زندگی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود .


 
چهارشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1386
ازوداج به سبک............

 

۱۰ روز پیش همدیگه رو توی دانشگاه دیدن

۹ روز پیش عاشق شدن

۸ روز پیش با خانوادش رفت خواستگاری

۷ روز پیش نامزد کردن

۶ روز پیش رفتن واسه خرید عقد

۵ روز پیش رفتن محضر و عقد کردن

۴ روز پیش رفتن ماه عسل

۳ روز پیش .....

۲ روز پیش .....

دیروز ............

و امروز تو دادگاه خانواده منتظره حکم طلاق !


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 312276


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها