X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1387
مه

 

داشتم تو خیابون تنهایی راه میرفتم 

 

هوا یهو مه آلود شد و ترسیدم دیگه قدم بردارم 

 

واسه همین نشستم رو زمین تا مه بر طرف بشه 

 

وقتی مه از بین رفت دیدم بغل دستم یه خانم نشسته

 

پرسیدم : شما ؟!! 

 

گفت : من همسرتم دیگه ٬ یادت رفت ؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 312276


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها