X
تبلیغات
زولا
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1383
توجه

آقا ، آقا تروبه خدا (بی اهمیت رد می شود )

خانم جونم ، منم جای دخترت ، یه کمک بکن ! ( یک ناسزا )

دختر خانم ، هم آدامس دارم هم فال کدومش رو ( شیشه بالا رفته اتومبیل )

آقا ، جون این خانم خوشگل که همراته ( 50 تومان به طرف دخترک پرت می شود )

دشت نکردم ، یه چیز بخر ، اصلا این آدامس مال تو (صدای خنده و استهزا )

خانم… ، آقا خواهش می کنم … ، دختر خانم … .


 
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1383
بچه های خوب


آره فبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم .
اون رو گذاشته بودیم خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ، می گفتیم : کارداریم . می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ، می گفتیم اونا هم درس دارن .

آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم .

اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم .
 اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون . دیگه هر هفته بهش سر می زنیم . بچه هامون رو هم با خودمون می بریم . حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 316643


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها