X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
دوشنبه 31 تیر‌ماه سال 1387
قربان

دیشب اینقدر منو روی سنگ سائید که الان تیزه تیزم

 ولی چرا اینکارو با من کرد ؟

منو پیچید لای یه پارچه و نفهمیدم کجا داریم میریم ! فقط صدای راز و نیاز با خداش میومد

بعد از چند دقیقه سکوت با سرعت منو از لای پارچه در آورد و گذاشت زیر گلوی پسرش و کشید

ولی .............

حتی دستاش هم نمیلرزید

دوباره کشید

ولی ..............

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 314500


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها