X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1386
دروغ یا راست ؟

این یه داستانیه که توی روزنامه خوندم !

------------------------------------------------------------------------------

وقتی پدر وارد پزشکی قانونی شد ٬ راهنمائیش کردن به قست سرد خونه

یه برانکار رو کشیدن بیرون و روش رو زدن کنار ! صدای فریاد مرد و ...........

سرانجام دوستی اینترنتی ٬ جنازه نیمه سوخته دخترش بود !

-----------------------------------------------------------------------------

البته تو یه همچین مایه هایی بود ٬ دقیقا عینه جملاتشو یادم نیست ولی داستان همین بود توی قسمت حوادث زورنامه جام جم - چهارشنبه - اون ضمیمه روزنامه

حالا سوال من اینه !

شما باور میکنید ؟


 
سه‌شنبه 29 آبان‌ماه سال 1386
چوپان دروغگو

 

دیگه از اینکه هر روز گوسفندهارو ببره و بیاره خسته شده بود

زندگیش عادی شده بود ٬ احتیاج به یه خرده تفریح و هیجان داشت ....

رفت بالای درخت و رو کرد سمت ده و داد زد

آی گرگ ٬ آآآآآآی گرگ گ گ گ  ..........

آهالی ده وقتی صدارو شنیدن با چوب و چماق اومدن و دیدن خبری نیست !!!!

ولی پسرک بالای درخت داشت میخندید

اهالی ده وقتی دیدن سره کار رفتن و یه پسره چیزقیل اسگلشون کرده

با همون چوب و چماق زدن تو سره پسره

جاتون خالی یه کتک سیر خورد تا دیگه ادای چوپان دروغگو رو در نیاره .

------------------------------------------------------

نتیجه اخلاقی :

۱- وقتی توی شهر یا روستا یا هرجای دیگه که داری زندگی میکنی و هیچ تفریحی نداشتی

اصلا دنباله ساختن تفریح برای خودت نباش چون کتک میخوری

۲- اگه خواستی تفریح کنی سعی کن خودت یه دونه جدیدشو بسازی و لینک ندی به داستان های قدیمی

۳- برای محض احتیاط یه زره آهنی دمه دستت باشه ( اگه نبود یه سوراخ موش )

۴- سعی کن برای خبر دادن مردم حداقل از SMS استفاده کنی که اگه گیر افتادی بندازی تقصیره مخابرات

۵- دیگ چیزی یادم نمیاد اگه شما نتیجه گرفتین بگین

----------------------------------------------------

پی نوشت : کلمه جیزقیل یا جیظغیل رو توی فرهنگ لغات فارسی اصیل پیدا نکردم واسه همین اگه کسی املا درستش رو میدونه منو راهنمائی کنه


 
جمعه 25 آبان‌ماه سال 1386
مواد فروش

بالاخره مواد فروشه اومد سره قرار

بریم بگیریمش ٬ ایست

(یه پسری در حاله فرار)

ایست ت ت ت ت ٬ پلیس

(کماکان در حال فرار )

ایست ت ت

(صدای تیر هوایی )

(باز هم فرار و ......)

این اخطار بود ٬ برای آخرین بار ٬ وایسا

(صدای یک تیره دیگه )

آخ خ خ خ خ

پلیسی که شلیک کرده بود خوشحال از اینکه تونسته بود پسرکی رو که مواد مخدر پخش میگرد

دسگیر کنه دوان دوان بالاسره مجرم رسید ٬ توی پوست خودش نمی گنجید ٬ حق داشت این

پسره جوان های مردم رو معتاد می کرد

وقتی صورت پسرک رو دید در جا خشکش زد

پسره خودش بود


 
سه‌شنبه 15 آبان‌ماه سال 1386
درد !

-------------------------------------------------------------------------

 

تحمل درد دیگه واسش سخت شده بود !

تصمیمشو گرفت و رفت پیش دکتر

بعد از معاینه دقیق ٬ دکتر با لحن نا امیدانه ای بهش گفت

دیگه امیدی نیست ٬ متاسفم ٬ خیلی دیر اومدی ٬ نمیتونم درمانش کنم

وقتی از مطب دکتر اومد بیرون دیگه درد نداشت

در عوض یه دندون کم شده بود !

 

--------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : احساس میکنم روحیه مردم ما  با غم و بدبختی اجین شده !

به نوشته قبلی من نگاه کنید ! تقریبا سعی کردم طنز باشه ٬ حداقل اگرم طنز نباشه

پایان غم انگیز هم نداره ٬ ولی تعداد نظرات ؟!؟!؟!؟!

درعوض نوشته های قبلیش ! برعکس !

 


 
جمعه 11 آبان‌ماه سال 1386
عملیات مخفیانه !

 

یه باره دیکه نقشه ای که کشیده بود رو مرور کرد

منتظر موند !

دیگه موقع عملی کردنش بود !

حرکت کرد ٬ آروم از بین چند تا مانع رد شد !

کسی نبود ٬ بالاخره رسید .....

تا دستشو دراز کرد که برداره یهو صدای مادرشو شیند که میگفت :

اون سیب زمینی ها ماله شامه ٬ ناخنک نزن

حیف شد ٬ عملیات لو رفته بود

 


 
شنبه 5 آبان‌ماه سال 1386
دام اعتیاد !

 

----------------------------------------------------------------------------

ببین داداش ٬ این قرص رو که بزنی میری تو یه دنیای توپ پ پ پ

- یعنی چی ؟

یعنی !! چجوری بگم . مثلا فکر میکنی عینه یه عقاب داری پرواز میکنی

-من از ارتفاع میترسم

خیلی خوب ٬ شاید توهم بگیری که داری تو دریا شنا می کنی !

-خب که چی ؟ اگه بخوام میرم استخر یا دریا

ای بابا ٬ اصلا قرص رو بی خیال ٬ اینیکی رو بگیر امتحان کن

-این چیه ؟

بهش میگن شیشه ! حواست ۵ برابر میشه ٬ چشم هات همینجوری باز میمونن و میتونی تا بندرعباس یه کله رانندگی کنی تازه قدرت تصمیم گیریت هم زیاد میکنه !

بدم ؟

-نه بابا ٬ من هنوز بچم ٬ گواهینامه ندارم چه برسه به رانندگی !

بابا تو هم که خیلی پاستوریزه هستی ٬ سیگار می کشی ؟

-تاحالا نکشیدم

آهان ٬ خوب ببین پیدا کردم ٬ با همین باید شروع کنی

-اینیکی چی کار میکنه ؟

کاری نمیکنه ٬ فقط بهت شخصیت میده ٬ مثل عینک

-حالا چطوری باید کشید ؟

ببین اول .........................................


 
جمعه 4 آبان‌ماه سال 1386
خودکشی

 

-----------------------------------------------------------------------------

طاقت نداشت این همه خفت و خواری رو تحمل کنه !

منتظر یه ماشین مدل بالا بود که حداقل دیه کامل برسه به خونوادش !

هه

خونواده !؟؟؟

اجاره نشین بودن

بزور شاید هفته ای ۲ بار شکمشون تقریبا سیر میشد

صابخونه هم که روزی ۱۰ بار سراغه کرایه ۵ ماه عقب افتادشو می گرفت !

از محلشون که  دیگه نمیگم کجا !

بخاطر بی پولی درسش هم و ول کرده بود

از وقتی پدرش تو یه تصادف مرد اینجوری شد !

هرکجا هم کار میکرد مهمونه یه ماه بود ٬ چون می دیدن بی کس و کاره یا پولشو نمیدادن یا زیر آبشو میزدن

باید یه جوری شکم خواهر و مادرشو سیر می کرد

کار جدید و تقریبا پر درآمدی پیدا کرد و دوباره کاخ آرزوهاشو تو ذهنش تصور کرد

سعی کرد اون همه بد بختی رو فراموش کنه

اومد تا این کاخ پوشالی رو واسه مادرش تعریف کنه و حداقل رویای قشنگ رو از دست ندن

وقتی رسید خونه .......

..............................................

دیگه طاقت نداشت که خود فروشی مادرشو ببینه 


 
دوشنبه 30 مهر‌ماه سال 1386
تجربه جدید !

 

------------------------------------------------------------------------------

داشت تو هوا پرواز می کرد ٬ احساس خوبی داشت .

هرجا که اراده می کرد تو یه چشم بهم زدن می رسید .

با اینکه در بسته بود ولی از در هم رد می شد ٬ چیزی نمی تونست جلوشو بگیره !

ولی ......

چرا هیچکش اونو نمی دید ؟

احساس کرد یه نیروی قوی داره اونو می کِشه .

نتونست مقاومت کنه ٬ با سرعت سمت نیرو کشیده شد !

خودش رو دید که روی تخت دراز کشیده و چندتا دکتر دور برش ؟!

احساس درد شدیدی تو سینش کرد و کشیده شد روی تخت .

صدای دکتر اومد .....

-  برگشت ٬ خدا رو شکر !

تازه یادش اومد چه اتفاقی افتاده

تو این فکر بود که بعدا کی حرفشو باور می کنه !

 

 


 
سه‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1386
اعتماد !

 

 

مواظب باش داری میری ها !

چشم م م م م م

رسیدی شمال حتما زنگ بزن !

مامان !!!! مگه من بچه م ؟ ۲۰ سالمه الان .

مگه دفعه اولمه ! قول میدم زود بر گردم ٬ بزار خوش بگذره !

جلو دوستام آبرومو نبری هی زنگ بزنی ها !

(ولی بازهم نگرانی ته چشم های مادرش بود )

به سلامت

زود برگشت ٬ ولی با یه جمعیت زیاد که داشتن روی دستاشون میاوردنش

به قولش عمل کرد ٬ ولی جمعیت همه صلوات میفرستادن و گریه می کردن

حق داشتن ٬ بنده خدا جوون بود

واسه آخرین بار آوردنش تا خونشو ببینه و با اطاقش خداحافظی کنه

تو زندگیش به همه اعتماد می کرد ٬ واسه همین همه دوستش داشتن

ولی ایندفعه به دریا اعتماد کرد و ................

مادرش ؟!!!

آره

درست حدس زدین

۱ شبه پیر شد ٬ مثله همه ی مادرهای دیگه


 
سه‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1386
اسم اینو چی میذارین ؟!

 

از دوران دبیرستان با هم بودیم

( از همون بچه گیش از آب می ترسید )

سال ۸۰ هم من دانشگاه قبول شدم و هم اون

 من کامپیوتر و اون عمران - دانشگاه آزاد - تهران جنوب

روز فارغ التحصیلیش ........

( از همون بچه گیش از آب می ترسید )

بدنبال کار.. پیدا کرد ...  خوشحالیش حد و مرز نداشت

یه پروژه نقشه برداری تو خوزستان

( از همون بچه گیش از آب می ترسید )

۱ هفته مونده بود به عید

زدن تو بیابون واسه نقشه برداری

( از همون بچه گیش از آب می ترسید )

اومدن از رودخونه رد بشن

( از همون بچه گیش از آب می ترسید )

یا باید به ترس دوران کودکیش غلبه می کرد

یا

..........

 

مهندس علیرضا سلطانی

آره

غرق شد ، خدا بیامرزتش


<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       12    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 314500


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها