X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1387
رشوه

 

--  این خانم با شما چه نسبتی دارن ؟

** از دوستان هستند ...

-- چه جالب ! پرویی تا به این حد ؟  زود از ماشین پیاده شین ، 
   شما باز داشت هستین ، همراه من بیاین کلانتری ...
 
** به چه جرمی ؟

--  جرمش به تو مربوط نیست ، دادگاه در مورد شما تصمیم می گیره
    البته بعد از اینکه فرستادمتون پزشکی قانونی و پدر و مادراتون رو
    کشیدم به پاسگاه ، تو محله من کارای خلاف و منکراتی می کنین ؟!

** خب ! می دونم که شما هم انجام وظیفه می کنین ،
     من الان باید چی کار کنم ؟

--  کارت ماشین  و شناسایی خودت  واون دختره رو بده .

** چند لحظه اجازه بدین ...
     این هم گواهینامه و کارت ماشین ، البته قابل شما رو نداره ،
     بیشتر از این همراهم نیست دفعه بعد جبران می کنم .

-- ای بابا ، اختیار دارین !
    فرمودین این خانم خواهرتون هستن دیگه .
    خب مشکلی نیست ، ببخشید مزاحمتون شدم ، بازهم بیایین این ورا


 
چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1387
اشک دختر

 

دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم
تمام استخونام درد می کرد .
یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم .
یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش  ...
یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد .
یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم .
یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ...
یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد 


دخترم چه گریه ای می کرد .


دیگه طاقت نداشتم ...

مادر رو به دخترش کرد و گفت :
یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم 
مردخوبی بود 
ولی حیف که معتاد بود
خدابیامرزتش .... 


 
یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1387
بازنده

 

دیگه چیزی ته جیبش نمونده بود . با خودش گفت  :


این بار دیگه دفعه آخره ، خدا خودت کمکم کن که برنده بشم


ولی بازهم ...


همه چیز رو از دست داده بود  ، حتی سر کفش هاش هم قمار کرده بود .

 
وسوسه قمار بازهم قلقلکش می داد .
ناگهان برق شادی تو چشم هاش دیده شد .
نگاه ولع آمیزی به تنها دارایی که داشت انداخت .

دخترک بیچاره یک لحظه احساس غریبی کرد .
این دفعه از نگاه باباش خیلی می ترسید .


 
شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1387
دلقک

 

یه تو سری دیگه ......

(صدای خنده تماشاچی ها)

چندتا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی !!

(و باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها)

کسی صدای  آخ گفتن دلقک رو زیره اون ماسک مسخره نمی شنید .

مردم از ته دل می خندیدند

دلقک از ته دل اشگ می ریخت .


 
یکشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1387
آرامش یک سرباز

 

 سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش
 لمس کرد فکر نکند .

 نیمه های شب  عرق ریزان از خواب پرید

 

 درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد .

 

     سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد

 

     سعی کرد که دوباره بخوابد

 

     ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند

 

     دیگر دستی نداشت که ....


 
چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1387
ماهی سیاه کوچولو

 

مامان ٬ می خوام برم ببینم آخر رودخونه کجاست ؟ میدونی ٬ مدت هاست توی این فکرم که آخرش کجاست و هنوزم سر در نیاوردم . فکر کنم آخرشم خودم باید برم آخرشو پیدا کنم و ببینم چه خبره

مادرش خندید و گفت

من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم ٬ رودخونه که اول و آخر نداره ؛ همینیه که هست ٬ همیشه جاری و به هیچ جا هم نمی رسه


 
یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387
یک قصه عاشقانه

 

 

مرد سیگارش را توی زیرسیگاری له کرد .  


 زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود 


خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت  :    یک قصه عاشقانه .   

روی زمین ، دور  و بر مرد پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود


 
یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1387
نوح

 

از هر موجودی که فکرشو بکنی 2 تا پیدا می شد

از هر حشره یی

از هر خزنده یی

درنده یی

پرنده یی

حتی انسان

ولی بیشتر از 2 تا ، خیلی بیشتر

خیلی ها منتظر بودن تا عزیزاشون بیان و سوار بشن

ولی انتظارشون بیهوده بود

مثل ناخدای کشتی

 


 
پنج‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1387
رویا

 

4 تا دیگه مونده بود


اولیش رو در آورد و آتش زد ،

به شعله زرد رنگ خیره شد و ……
شعله از هیبت
آمدن مردی سرفرو داد و خاموش شد .   

مرد : پاشو پاشو ، این مسخره بازی ها مال کارتون هاست !!

دخترک هراسان به مرد خیره شد  

مرد : هرکی از راه می رسه میخواد اینجا بساط گداییش رو راه بندازه
( با حالت پرخاش ) بهت می گم پاشو .

 

دخترک برخواست و بی رمق دنبال جایی برای دیدن ۳ رویا باقی مانده گشت .

 


 
شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1387
بچه های خوب

 

آره فبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم .


اون رو گذاشته بودیمش خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ،

می گفتیم : کارداریم .

می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ،

می گفتیم اونا هم درس دارن .

آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم .

اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم .


 اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون . دیگه هر هفته بهش سر می زنیم .

بچه هامون رو هم با خودمون می بریم .

حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم .


<<    1       2       3       4       5       ...       12    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 314500


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها