X
تبلیغات
زولا
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1386
اعتماد !

 

 

مواظب باش داری میری ها !

چشم م م م م م

رسیدی شمال حتما زنگ بزن !

مامان !!!! مگه من بچه م ؟ ۲۰ سالمه الان .

مگه دفعه اولمه ! قول میدم زود بر گردم ٬ بزار خوش بگذره !

جلو دوستام آبرومو نبری هی زنگ بزنی ها !

(ولی بازهم نگرانی ته چشم های مادرش بود )

به سلامت

زود برگشت ٬ ولی با یه جمعیت زیاد که داشتن روی دستاشون میاوردنش

به قولش عمل کرد ٬ ولی جمعیت همه صلوات میفرستادن و گریه می کردن

حق داشتن ٬ بنده خدا جوون بود

واسه آخرین بار آوردنش تا خونشو ببینه و با اطاقش خداحافظی کنه

تو زندگیش به همه اعتماد می کرد ٬ واسه همین همه دوستش داشتن

ولی ایندفعه به دریا اعتماد کرد و ................

مادرش ؟!!!

آره

درست حدس زدین

۱ شبه پیر شد ٬ مثله همه ی مادرهای دیگه


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 316646


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها