X
تبلیغات
زولا
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1383
نابرده رنج ... گنج میسر نمی شود

 نفس عمیقی کشید و یه نگاه به آسمان و ......
 فردا هم همین طور یه نفس عمیق و ......
 روز بعدش هم همین بود .....
 دیگه یواش یواش پیری رو توی استخوان هاش حس میکرد .
 مثل جوونی هاش نمی تونست تو مزرعه کوچکش کار کنه .
 دیگه تصمیم گرفته بود که کار نکنه ! ولی چطوری بدون پول زندگی خودش
 و زن مهربونشو میگذروند !!
 حواسش رو جمع کرد . باید کار میکرد
 بیل رو با تمام نیرو توی خاک فرو برد و احساس کرد بیل به چیزی گیر کرده !
 خاک رو زد کنار و یه صندوق .......

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 316646


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها