X
تبلیغات
زولا
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1383
شوق مادر



از صبح تا شب فقط کارش این بود که بره خونه این و اون تا ظرف و لباس و زمین رو جارو کنه ! خلاصه بگم که کلفتی می کرد .

از صبح تا شب فقط کارش این بود که درس بخونه تا به یه جایی برسه که مادرش دیگه خونه دیگران کار نکنه !
وقتی اسمش رو توی روزنامه دید داشت از شدت خوشحالی بال 
در میاورد ، رتبش ۲ رقمی بود !! 
به آرزوش رسیده بود .
تمام پس اندازش رو جمع کرد  و رفت باهاش که کیک کوچیک خرید تا شب که مادرش میاد خونه جشن بگیرن !! 
ساعت ۱۰ شب بود که صدای در اومد 
با خوشحالی پرید طرف در و.....
 -- متاسفم ! مادر شما دراثر تصادف ....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 316646


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها