X
تبلیغات
رایتل
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1383
احترام به دیگران

داشت از خرید برمی گشت ، هوا تاریک شدن بود
با احتیاط داشت از خیابان رد می شد که ناگهان نور اتومبیلی که
داشت باسرعت به طرفش می امد خیره اش کرد !
باسرعت دوید ، خیلی شانس آورد که تصادف نکرد .
عرق سردی روی پیشونیش احساس کرد
چشم هاش سیاهی رفت  و ....
الان بی حوصله و ناامید گوشه C.C.U دراز کشیده
دکترش گفت که خیلی شانس آورد ، سکته رو رد کرده و گرنه ...
این اتفاق ۳ روز پیش برای پدربزرگم افتاده


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 313125


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها