X
تبلیغات
زولا
داستانک
  
 داستانک ( داستان کوتاه )
 
آرشیو
 
دوشنبه 17 آذر‌ماه سال 1382
ماندن

گفت :    سلام !
گفتم :    سلام !
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم :    تو چطور ؟
محکم گفت :  همیشه می مانم !
گفتم :    می مانم  . 

روزها گذشت . روزی عزم  رفتن کرد .      گفتم :  تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت  :   نمی توانم !  قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 316646


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها